واقعا دیگه خسته شدمطوری داغون شدمو بی انگیزه که مردن برام آرزو شدهکفر نمیگم ولی ازین دنیا و مافیها خسته شدمهر کسی از ظن خود شد یار مناز درون من نجست اسرار مندر غم ما روزها بیگاه شدروزها با سوزها همراه شدروزها گر رفت رو باک نیستتو بمان ای آنکه چون تو باک نیستالبته اون تو که طرف صحبت این حرفها ست اونم رفت پی زندگیش حالا من خودمو الاف کردم برای دلخوشی خودم می نویسم در نهایتدر نیابد حال پخته هیچ خامپس سخن کوتاه باید و السلامدر غم ما روزها بيگاه شدروزها با سوزها همراه شد
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱
ساعت 22:4 موضوع |
لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
تاريخ: پنجشنبه
22 ارديبهشت
1401 ساعت: 13:30